ازاونجایی که خانوم شجاعی امسال فوق قبول شده بودن و باید 3روز ازهفته رو اصفهان می بودن 2-3جلسه ای اتفاقی به کلاس نرسیدن و به همین خاطر گفتن دوشنبه قبل از عید رو بریم مدرسه
تا فصل تولید مثل گیاهان تموم شه.خلاصه باحسی سرشار از نارضایتی و علاقه قبول کردیم
اما ته دلمون ناراضی بودیم آخه از سه شنبه هفته قبل مدرسه رو تعطیلیده بودیم!
روزقبلش نتایج المپیاد زیست اومده بود؛سحر،شهره و فهیمه قبول شده بودن.
خانوم شجاعی اول به اونها کلی تبریک گفت
و بعد از کلی خندیدن قرار شد جدی بشیم
دیگه و درس شروع شه ولی آثار پیکاسوالملک بهزاد
اجازه نمی داد کسی رو تخته چیزی بنویسه؛همه ی وسائل رو هم که جمع کرده بودن؛این شد که رفتم و از کمد آخر سالن یه تخته پاک کن نو آوردم و بعد از پاک کردن تخته سرجام نشستم.
یهویی دیدیم رکسانا در کلاس رو بست.![]()
خانوم شجاعی بهش گفت:چرا در رو می بندی؟![]()
رکسانا:آخه آخر سالن خیلی دوده انگاری یه چیزی آتیش گرفته!![]()
رویا:آره بوی سوختنی هم می آد!![]()
خانوم شجاعی:بوی دود و سوختن؟
پس چرا در رو می بندی؟
رکسانا:پس چکار کنم؟![]()
خانوم شجاعی:خب معلومه باید از کلاس بریم بیرون دیگه!![]()
ما هم که تازه فهمیدیم باید جیم شیم فرصت رو غنیمت دونسته و با کلی جیغ و داد رفتیم بیرون
که تازه فهمیدیم خانوم موسوی و قنبر اونقده گرم صحبت بودن که اصلآ نفهمیدن چه خبره!
(من نمیدونم اینها مارو دست کی میسپارن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
)
همه رفتیم بیرون حالا ما هرچی به این گلی خانوم می گیم به آتیش نشانی زنگ بزن
اون گیج می زنه و میگه شمارش رو ندارم
.می گین 125 میگه دوروغ می گید شما!![]()
خلاصه بعداز کلی گیج زدن زنگ زد با 118 و شماره آتش نشانی رو گرفت.![]()
دودی تو سالن پیچیده بود که تماشایی بود؛غزل و صدف یه لحظه رفتن فوضولی وقتی برگشتن شده بودن حاجی فیروز!![]()
با اینکه آتش نشانی خیابون کنار مدرسه هستش بعد از کلی تآخیر اومد
.وقتی برگشتیم پشت سرمون رو نیگاه کردیم دیدیم اووووووووووه چه خبره 100 نفر اومدن تماشا
بیچاره مامان الوندی تا خودش رو رسوند مدرسه فکر کنم یکی دوسالی از عمرش کم شد!
چند تا پررو که تو اون شلوغی با موتور و دوچرخه هاشون اومده بودن تو مدرسه.رکسانا و سرونازهم که داشتن با ماشین آتش نشانی عکس می گرفتن
!ما هم که شده بودیم خبرنگارهای press T.VوBBCو الجزیره و ...![]()
من:سلام خانوم!چه اتفاقی افتاده؟
سحر:اوم!نمی دونم
؛ماا ینجا بودیم یهویی دیدیم این ساختون منفجر شد؛می گن شجاع برای چهارشنبه سوری کلی نارنجک دستی ساخته آورده تو کمد بسیج جاسازی کرده خلاصه این شد که ترکیدیم![]()
من:سلام خانوم دکتر!اوضاع چه طوره؟
خدیجه:چیزه خاصی نیس فقط 10تا منگل ترکیده و تعدادی هم مجروح و مفقودالاثر شدن!![]()
من:همین؟فقط10تا؟!
شیما:آره بابا چیزه مهمی نیس تلفات کمتر از 100نفربوده!
بعدش هم برای مستند شدن گزارش یه عکسی ار ماشین آتش نشانی گرفتم.


یهویی دیدیم که کمد سوخته رو آوردن بیرون!هه هه
.........همه ی پرونده های بسیج سوخته بود؛به ما که ضرری نرسیده بود!
علت آتش سوزی هم که معلوم نشد مردم که از مدرسه رفتن بیرون تازه سرو کله یه حاج خانوم پیدا شد!![]()
حاج خانوم:چی شده مادر؟شما خوبین؟
غزل:هیچی.مدرسمون آتیش گرفت.همین!![]()
حاج خانوم:آره نه نه!
دیدم دیدم یه دودی هوا شد این صدای آجیلم که شنیدم گفتم،سریع جوراب پاکنم و چادرم رو انداختم سرم ببینم چی شده؟چه خبره؟!
سحر:چیزی نشده فقط 2نفر مردن .3نفر هم که آجانس اومد برد بیمارستان.![]()
حاج خانوم:شوخی می کنین نه نه جون؟خدا نکنه!
صدف: نه بابا؛مگه ما با شما شوخی داریم شما جای مادربزگ مامان من هستین!
حاج خانوم:ای مادر مگه من چند سالمه
که ازین حرفا میزنین؟
من:هوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آره بابا شما سنی ندارید تازه یکی دو سال هم از خدا کوچیک ترین!
بچه ها شوخی میکنن شما به دل نگیرید ماشالاا... از 100 گلتون فقط 99تاش باز شده!![]()
شیما:چی کار دارین به حاج lady ایشون خبرنگار fox news هستن
!مسئولیت داره ها.
همین طوری داشتیم می خندیدم که یهویی خانم قنبر اومد و کاسه کوزمون رو بهم زد
و گفت
:براتون سرویس گرفتیم برید خونتون
اینجا هم شلوغ نکنید زشته نمی بینید فوضولها تا کجا صف کشیدن؟![]()
این بود کلاسی که قبل از تشکیل شدن تعطیل شد!![]()
پ.ن:اگه خواستین کلاستون تعطیل شه مدرسه رو آتیش بزنین کلاس خودش دودر میشه.
نتیجه اخلاقی:شنونده باید عاقل باشد!یه وقت ازین خرابکاریها نکنید.
این فقط خاص خانم شجاع میباشد که منبع اصلی رساندن نارنجک دستی به بچه های محل می یاشد.و دست بر قضا روز آتش سوزی اصلآدر مدرسه حضور نداشته است!!!!!!!![]()
خديجه:آقاي درودگر به پشت سرتون نيگاه کنين متوجه مي شيد چه خبره
سحر:آقاي درودگر هم اکنون نيازمند ياري سبزتان هستيم
آقاي درودگر:اوه!اين چيه؟به به همين مونده که اموال دولتي مخصوصآصندوق متعلق به کميته رو زبونم لال چيز کنيد
نجمه:آقاي درودگر!اين چه حرفيه که شما ميزنيداصلآ ما اهل اين کارها نيستيم به علاوه ما همه تحت پوشش کميته امداد هستيمهمين کيف من رو ميبينيد پارسال کميته بهم داده
صفا:ميدونيد يکي از بچه ها نيازمندکلاس مي خواد بخاري بخره کميته هم که بودجه نداره اين شد که صندوق رو آورديم تو کلاس تا تا شايد مشکل اين دوستمون هم حل بشه
آقاي درودگر:آخي خدا به شما بده بيچاره ها
اسديان:حالا اين صندوق و اين کرم شما
آقاي درودگر:اول شما کمکاتون رو بذاريد رو ميز تا من با توجه به اونها تصميم بگيرم
ما:چي؟
خلاصه هرکي يه کمکي کردو روميز گذاشت يهويي آقاز درودگر اومد جلو واگه دوست شما بخاري نداره من دارم خونه مي سازم و سقف ندارم پس من پول واجب ترم
ما:آقاي درودگر ازين زبل بازي ها نداشتيم!حالا سريع پولها رو بذاريد رو ميز
آقاي درودگر:ايبابا شما که ديگه صدقه دادين چه فرقي مي کنه به کدوم نيازمند برسه؟
من:اين پول به هرکي برسه شما نمي رسه
آقاي درودگر:خيلي خوب بابا نخواستيم خسيس ها!بياين پولهاتون ر بردارين.لازم نيست شما لطف کنيدبه ما
سريع دفترهاتون رو باز کنيد ميخوام ببينم هرکي چه قدر جريمه افتاده؟
ما:امروز کلآروز احسان و نيکوکاري و اين چيزاست ديگه جريمه هم تعطيله
آقاي درودگر:نه خير!اتفاقآامروزنرخ جريمه خيلي بالاتر از قبلهوبه جاي هر تمرين 100تومن هر تمرين 150مي باشد
ما:آقاي درودگر!ديگه داريد جر ميزنيدهاقبول نيست
خلاصه اون روز بعد از کلي کشمکش نرخ هر تمرين 50 شد و اون روز 1500پول جمع شدو رفت به صندوق جريمه ها که دست شيما بود
زنگ که خورد اومديم صندوق صدقات رو ببريم کلاس رياضي که يهويي ديديم قبل ازما یه بدجنس فاشيست آمارمون روبه قنبر داده بود که اومد بعد از کلي دعوا گفت بايد صندوق رو ببريد تو سالن بذاريد سرجاش
ما:چه خبر خانوم؟نخورديمش که بفرماييد اين صندوق قراضتون به اضافه ي گل جوادتون
يهويي مينا جري که شناسايي نمي شد از ته کلاس گفت:حيف که شما رفتين خونه بخت خهانوم قنبرزاده وگرنه اين درخت خيلي برا جهازتون مناسب بود
ما:هوم؟راستم ميگي ها
قنبر:بچه هاي بي ادب پررو
از اون روز به بعد ديگه صندوق صدقه رو با يه زنجير کلفت به ستون بستن و ديگه نتونستيم تکونش بديم
پ.ن:همیشه صدقه بدین آخه میگن ۷۰تاصدقه یه بلا رو دفع می کنه![]()
بالاخره تموم شدومن دپلم گرفتم
حالا ديگه کنکورم ر هم دادم تو اين مدت که نبودم نمي دونم تو وبلاگهاي بقيه چه اتفاقهايي افتاده
اصلآ اونها هستن يا نه؟
اميدوارم بتونم دوباره دوست هاي قبلي رو پيدا کنم چون خيلي وقته ازشون هيچ خبري ندارم ![]()
اما حالا برگشتم و مي خوام تا جايي که ممکنه براتون بگم از اتفاقايي که از شنيدي هر کدومشون کلي دلتون شاد مي شه ![]()
از کنکورم که اگه بپرسيد حرف خاصي ندارم خيلي وقت گير بود و اتفتضاح بود خيلي وقت گير بود
سوالهاي آسون حرص درآر هر کدوم کلي راه حل داشت در کل فاجعه بود .اين سازمان سنجش هم که ديگه شورش رو در اورده با اين سوالهاي مسخرش![]()
اصلآ بيخيال کنکور فعلآ درس بي درس!![]()
پ ن:همين اول بگم هر کي مياد اينجا بايد کامنت بذاره وگرنه با فاطمه حسني طرفه ها
تا اطلاع ثانوی تعطیل